خرید بک لینک
سلام پیاماتونو خوندم خوبهکه هستین ،ممنون از همتون.امشب خیلی دلم گرفته ازون گرفتنا که فقط با نوشتن تو دفتر خاطراتم آروم میشم یکسال میگذره از روزایی که سردرد های حمید شروع شد باورش سخته ۳۶۵ روز شایدم بیشتر هنوزم روز و شبایما پر از استرس و اشک و غم و غصه اس انگار این خونهنمیخاد روزای خوش و خنده از ته دل به خودش ببینه حس میکنم شادی خیلی ازم دوره انگار دیگه نمیشه مث قبل خندید  میخندم خودم و شاد نشون میدم تا حمید امیدوار باشه بهش میگم بجنگ با مریضیت به خاطر من و دخترمون اشکهاش و سالها ندیدم اما این روزا تا نگاهش میکنی داره قطره اشکای براق کنار چشمای قشنگش و پاک میکنه .. حال و روز منم بهتر ازون نیست تا چشمم به اشکاش میخوره گوله گوله اشکه که میریزه پایین دیگه کنترل ندارم رو اشکام یه وقتا دختر کوچولوم میگه توام همش داری گریه میکنی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بردیا امیری تاريخ: چهارشنبه 15 تير 1401 ساعت: 19:43

» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.

برچسب: اعصابمه, نویسنده: بردیا امیری تاريخ: يکشنبه 7 آبان 1396 ساعت: 5:26

» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.

برچسب: نویسنده: بردیا امیری تاريخ: يکشنبه 7 آبان 1396 ساعت: 5:26

امروز شروع خوبی نداشتم ...اشکهایم گواهی دردی بود که در دل داشتم..قلبم تیر می کشید...نمیدانم چرا عشقت را باور نداشتم..حس می کردم بین ما فاصله ای بس طولانی است..نگاهت از من دور بود..بوسه صبحگاهی ات که برلبانم ننشست وجودم را به آتش کشید...اشک ریختم و اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بردیا امیری تاريخ: يکشنبه 7 آبان 1396 ساعت: 5:26

دو هفته است جمعه ها هم میری سرکاربرای اینکه ما راحت تر زندگی کنیم همه اش کار می کنی..اما نمی دونی وقتی نیستی چقدر خونه بی روحه...نمی دونی چقدر دلم می گیره وقتی در و دیوار خونه را نگاه می کنم و تو رو نمی بینم....نمی دونی چقدر دلگیره جمعه ای که تو کنارادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بردیا امیری تاريخ: يکشنبه 7 آبان 1396 ساعت: 5:26

» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.

برچسب: نویسنده: بردیا امیری تاريخ: يکشنبه 7 آبان 1396 ساعت: 5:26

گذشته و خاطراتش..

روزهای بسیار زیبایی که همه دلخوشی امروزم بود...

خاطراتی که مرورش حالم را عوض می کرد...

روزهایی که آرزوی تکرارش را داشتم...

و امروز همه خاطراتم بر باد رفت...

من و ماندم و تکرار یک سوال...

همه دروغ بود؟!

حالم خوب نیست...

نه جسمی..

نه روحی...

نه میگم چی شده..

نه بپرسید چی شده...

اینجا هیچی بوی عشق نمیده...

هیچی..

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۲ساعت 16:39  توسط اثر مٰاندِگٰارِ مَلوسَکِ حَمید

برچسب: نویسنده: بردیا امیری تاريخ: يکشنبه 7 آبان 1396 ساعت: 5:26

» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.

برچسب: نویسنده: بردیا امیری تاريخ: يکشنبه 7 آبان 1396 ساعت: 5:26

» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.

برچسب: نویسنده: بردیا امیری تاريخ: يکشنبه 7 آبان 1396 ساعت: 5:26

سلام انقدر اینجا ننوشتم که شک دارم کسی از دوستای قدیم باقی مونده باشن و کسی من و یادش باشه. اسفند سال ۸۷ سالی بود که من تو اوج ناراحتی بودم دلم نمیخواست زندگیم ادامه پیدا کنه با سن کمم خسته بودم از زندگی یادمه گفتم خداااااااااااااااااااصدام و ادامه مطلب

برچسب: خدااااااااااااااااااااااا, نویسنده: بردیا امیری تاريخ: يکشنبه 7 آبان 1396 ساعت: 5:26

صفحه بندی